دفتر مشق

من از کــــجـــــا ؟ پــــنــد از از کـــــجـــــا ؟ باده بگردان ســـــــاقــیا

سر بــی درد

 

متنفرم از شوخی شوخی جدی شدن و سر بی درد رو دستمال بستن. از اینکه چهره ت با یک نیش باز تا بناگوش، با چشم به هم زدنی بدون هیچ الزامی تبدیل بشه به یک صورت عبوس در هم کشیده. درست مثل همون حسـی که با خوردن یک لیوان بی مزه نسکافه­ ی فری شوگر داغ بلافاصله بعد از یک بستنی میوه ای خوشمزه بهت دست میده. با همون دندون دردهای احتمالی بعدش.

 متنفرتــرم از باعــــث - شوخی شوخی جدی شدن - بودن! درست مثل حس خوردن و همزمان خوراندن یک لیوان بی مزه نسکافه ی فری شوگر داغ بلافاصله بعد از یک بستنی میوه ای خوشمزه به خودت و دیگری. با همون دندون دردهای احتمالی بعدش برای خودت و دیگری.

پ.ن١ : این روزها عبرت زیاد میگیرم !

پ.ن٢ : سرو چـــمان من چرا میـل چـــــمن نمیکند؟!

پ.ن٣ : تِــــیک ایت ایزی !؟!؟!

١۴ بهمن ١٣٨٨

 

  
نویسنده : مداد سیاه ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱٤ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


داستان خرس و شیر و سگ

 

داستان خرس و شیر و سگ

به نام خدا

یکی بود یکی نبود روزی در جنگلی یک خرس یک شیر و یک سگ بود این ها با هم دوست بودند روزی شیر به خانه ی سگ رفت و گفت : « بیا برویم با هم بازی کنیم سگ قبول کرد و رفت در وسط جنگل آن دو نفر بازی خود را شروع کردند.» خانه ی خرس که وسط جنگل بود خرس داشت از پنجره آن ها را نگاه می کرد با خودش گفت : « چرا شیر که سلطان جنگل است رفت به سگ گفت ولی به من که بهترین دوستش هستم نگفت.» روز بعد شیر دوباره به خانه ی سگ رفت و گفت : بیا برویم باهم بازی کنیم سگ گفت : « به یک شرت که دنبال خرس هم برویم به خاطره این که او بهتر دوست توست.» شیر قبول کرد و به خانه خرس رفتند بعد شیر به خرس گفت : « می­ آیی برویم با هم بازی کنیم خرس گفت باشه آن ها رفتند و بازی کردند اما بعد از بازی خرس تمام درد و دل هایش را به شیر و سگ گفت که برایش چه اتفاقی افتاده است.» آن وقط شیر گفت : « باشد من حتماً هر روز به دنبال تو می آیم. قسته ی ما تمام شد بالا رفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بود هرچی گفتیم راست بود.

نویسنده : نگین

مترجم : باران کوثری

ویرایش گر : مهناز افشار

 

مطالب بالا تمام محتویات یک برگ جدا شده از یک دفتر بود. بدون هیچ کم و کاستی. به نظرم از یک طرف این نوشته خیلی جالب و از طرفی جای سوال های خیلی زیادی داره. از شخصیت های خرس و سگ و شیر توی داستان تا مترجم و ویرایش گر و یا حتی اصول ویرایشی و غلط های املایی اون. درنهایت این برگه یعنی حاصل افکار یک دختربچه ی نه ساله که امروز خیلی توجهم به اون جلب شد، اونقدر واسم ارزش داشت که به آرشیو مکتوبم اضافه بشه.

6 بهمن 1388

 

  
نویسنده : مداد سیاه ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ٦ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


عینک

یک ساله شدن دفتر مشــق میتونه بهانه ی خوبی برای یک پست جدید باشه. دفتری که حدود پنجاه یادداشت رو همراه خودش داره. یک بسته­ ی پنجاه تایی خاطره، اتفاق، لبخند، تلخند، اشک و فکر. دفتری که عضوی از اعضای من بوده و هست. بیشتر از جنس بینایی و شبیه عینک. اگرچه که بعضا با این دفتر دویدم، آرمیدم، چشیدم و عشق ورزیدم اما خوش دارم همه­ ی این افعال رو خلاصه کنم در این فعل که دیــدم.

پ.ن : بابا یک گلابی پرآب چینی و دو پرتقال ریز توسرخ به بهانه­ ی یک سالگی دفترم به من هدیه داد. همین الان.

٣ بهمن ١٣٨٨

  
نویسنده : مداد سیاه ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۳ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


 

 

احمد فردا از مشهد و شنبه از ایران میره. نمیدونم برای چه مدت. حال و هوای خونه زیاد توصیف شدنی نیست. مامان دائم بغض داره و به ندرت حرف میزنه. سرش رو به گوشه و کنار گرم میکنه و مثل همیشه که با رُک بودن بیگانه­ بوده و مثل همیشه که هیچ وقت [نه من، نه احمد و نه احسان] نتونستیم حتی برای چند دقیقه هم که شده بشینیم و حرفهای دل هامون رو به هم بزنیم، این دفعه هم فقط نگاه و بغض و اشک رابط احوال مامان و پسرهای مامانه. مامان صحبت از مزد بیست و شیش سال زحمت مادرانه­ش میکنه و احمد هم صحبت از چندین سال سختی و درس و بیدارخوابی، هزارجور درد سر و استرس، چندین سال برنامه ریزی و سر و کله زدن با کلی آدم حسابی و ناحسابی و بالاخره رسیدن به اینجا .

شیما کلی کتاب واسم آورده. بدجوری وسوسه برانگیزن این کتابا. از درون مشعوف این همه کتابم. البته باید حدود سه ماه تقیه کنم و بگذارمشون واسه بعد کنکور. در آینده بیشتر در موردشون خواهم نوشت. بی شک خیلی با ارزش و مفیدن.

وضعیت درس هام هم بد نیست. کجدار و مریز دارم میرم جلو تا ببینم چی پیش میاد و به کجا میرسم. دو ساعت دیگه امتحان میانترم دارم و نمیدونم چرا الان به شدت هوسم کرد که حتی شده در حد چندخط اینجا بنویسم.

2 آذر 1388

 

  
نویسنده : مداد سیاه ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ٢ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


تعطیل

تعطیل!!!

 

پ.ن: تا اطلاع ثانوی

 

٢۶ شهریور ١٣٨٨

  
نویسنده : مداد سیاه ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ٢٦ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


این روزا

دو سه هفته ای هست که هیچ کاری نمیکنم. هیچ کار. شب ها معمولا تا سحر بیدار و روزها تا دوازده یک ظهر خوابم. استراحت مطلقِ مطلق. آبستنم گویا. ولگردی توی نت و دیدن فیلم رئوس مهمترین فعالیت های این روزهامه. البته خیلی ساده میشه این وضعیت رو انداخت گردن ماه رمضون. چه دیواری کوتاهتر از این؟ اگه این ماه سحر نداشت دیگه به بهانه­ی اینکه یکی دو ساعت مونده تا سحر ارزش خوابیدن نداره، مجبور نبودم تا پنج صبح بیدار بمونم و بعدش تا کله­ی ظهر بخوابم. روزهای طولانی و متعاقبا بی حالی ناشی از اون هم خودش یه دلیل دیگه­ست. چندتا بهانه­ی دیگه هم میشه آورد. پس هیچ ربطی به تنبلی و بی برنامگی و بی خیالی من نداره که روزها پشت سر هم میگذرن و من هیچ استفاده ای ازشون نمیکنم، مفهومه؟

یکی از جمله­هایی که چند روز پیش به گوشم خورد و خیلی ازش خوشم اومد این بود: [ نمازم موخونه یا فقط گشنگی میکیشه؟]. اینو از زبون مامان شنیدم و کلی خندیدم.

خیلی وقت بود ننوشته بودم، اگرچه که کم نبودن چیزایی که ارزش نوشتن رو داشته باشن. مثلا یک هفته ای که از شهرستان مهمون داشتیم یا شهادت دادن من به عنوان یکی از شهود عقد احمد که از اون چیزای خوبی بود که میشد در موردش نوشت. سند ازدواجش رو امضا کردم و خیلی حس خوبی داشت. دیگه اینکه میشد از دو سه تا جمعه­ی قبل از ماه رمضون نوشت که رفتم کوه و خوش گذشت. از برگشتن احسان به ایران و صحبت کردن با اون از زمین و آسمون و ماجراهایی که میشه شنید و تعریف کرد و ساعت ها و ساعت ها ادامه داد و به هیچ نتیجه ای نرسید و همچنان ادامه داد و ادامه داد. یا از سیاست نوشتن و اعصاب خودم و کسایی که از اینجا رد میشن رو خورد کردن.

خلاصه اینه حال و احوال این روزای من. بد هم نیس البته. خیلی ها این کاری که من با راحتی تمام انجام میدم رو هم نمیتونن بکنن. سوزوندن نصف یک شبانه روز به مدت دو سه هفته بدون جراحی، درد و از کارافتادگی. تضمینیه تضمینی.

12 شهریور 1388

  
نویسنده : مداد سیاه ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱٢ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


سرخوشی

متن زیر رو توی مهر هشتاد و پنج نوشتم. تقریبا سه سال پیش: 

[

اختلاط !!!

    هفته­ی پیش با احسان رفتیم کالج فردوسی و اسممون رو کلاس زبان نوشتیم. قبل از ثبت نام یکی از مهمترین فاکتور هامون برای انتخاب یه موسسه برای آموزش زبان، مختلط بودن کلاس ها بود. خلاصه با پیشنهاد احسان و توافق من کالج رو انتخاب کردیم. یه هفته قبل از شروع کلاس هر وقت احسان رو میدیدم بهش میگفتم: وای به حالت اگه مختلط نباشه!

    خلاصه ... موعد شروع کلاس فرا رسید. من هم با هزار امید و آرزو راهی موسسه شدم. فکر میکنید کلاس چه جوری بود؟ کلاسمون که مختلط بود هیچ، استادمون هم از دار و دسته ی اناث بود. چنان کیفور و شادان شدم که بیا و ببین. اینجا بود که ایمان پیدا کردم که هر وقت نیت پاک باشه، خدا هم کمک میکنه.

    من که نه عرضه دارم، نه چشم چرونم، نه پول و پله درست و حسابی و نه حوصله­ی کافی دارم، ولی اگه بگم مرد و زن واسم فرقی ندارن، دروغ گفتم. کلا توی جمع های مختلط یه فضایی وجود داره که حس خوبی بهم میده. البته اروتیک و دار و دستش نقش بسیار کمی رو از این فضا تشکیل میدن. توی این جمع ها یه حد و مرزهایی وجود داره که بدون اینکه اون ها رو از کسی یاد گرفته باشی، خود به خود رعایتشون میکنی و این خیلی جالبه. در کنارش شیطنت های پسرونه، زیر چشمی دید زدن ها، تجربه های تازه و... توی این جمع ها خیلی لذت بخشه.]

 

   بی شک این نوشته­ی من شانس آورده که تا الان زنده­ست و از این به بعد هم به احتمال زیاد میتونه به راحتی به زندگی خودش ادامه بده. مگر اینکه اتفاق خاص و عجیب غریبی پیش بیاد که مجبور بشم کتمانش کنم! اگرچه که تا همین الانِ الان، هرچیزی رو که به صورت دیجیتال نوشتم توی آرشیوم محفوظه و اونقدر با خودم کنار اومدم که مثل خیلی از دفترچه های خاطراتی که سوخته یا تیکه پاره شده، این بلا رو سر خاطراتم نیارم اما باز هم وقتی به بعضی از این پیچ ها و دست­اندازهای خاطراتم میرسم، مجبور میشم که جفت پا بکوبم روی ترمز و خیلی با احتیاط ازشون عبور کنم.

   سه سال از وقتی که این جمله ها رو نوشتم میگذره. در نگاه اول این جملات فوق العاده واسم خنده دارن. مخصوصا جمله هایی مثل این که میگه : «هر وقت نیت پاک باشه...». اما نگاه دوم نگاه چندان خنده داری نیست. چیزی که توی اون نوشته الان می­بینم یه سرخوشی و به وجد اومدن خاص و بی دردسره که بعید میدونم در آینده هرگز به اون مفتی که سه سال پیش با ثبت نام توی یک کلاس زبان کاملا معمولی گیرم اومده که فقط چند نفر خانوم اونجا بودن و هیچ چیز خاص دیگه­ای هم نداشته دوباره گیرم بیاد. یاد اون جمله معروف بابابزرگا و مامان بزرگا میفتم که واسه نوه هاشون از ارزونی سال های جوونی خودشون تعریف میکنن و مثلا میگن ما ده شاهی میدادیم و فلان قدر پسته میگرفتیم اما حالا باید کلی پول بالای همون قدر پسته داد. همه چی گرون شده دیگه، سر خوشی هم، هم. شاید انتظار بیجایی باشه اما خب کاش میتونستم دوباره با ثبت نام توی یک کلاس زبان مختلط سرخوش بشم. اونقدر سرخوش که اون رو به عنوان یه خاطره شیرین ثبت کنم.

21 مرداد 1388

  
نویسنده : مداد سیاه ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢۱ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :