حقیقتش را بخواهید من همیشه برایم سوال بوده است که روشنفکر کیست یا اُپن مایند ها را چگونه میتوان شناخت. بحث مفصلیست این موضوع و آنقدر میتوان مرجع و منبع برایش معرفی کرد و شاخه و بُـعد به آن داد که آن سرش ناپیداست. بسط و طولش نمیدهم و تنها نکتهی قابل توجهی که میخواهم به آن اشاره کنم این است که در همهی دفعاتی که با این موضوع رو به رو شده ام و به محک روشنفکری برخورده ام به نتایج متناقضی در مورد خودم رسیده ام. گاهی وقت ها حسرت خورده ام که چرا نمیتوانم مثل فلانی ذهنم را باز کنم و با فلان موضوع کنار بیایم، گاهی رنج کشیده ام و به ضرب و زور با موضوعی کنار آمدهام و گاهی از همه پیشی گرفته ام و تمام اطرافیان را انگشت به دهان گذاشتهام. در هر صورت میدانم که از این دو حال خارج نیست، یا روشنفکری سر و ته ندارد یا من موجود بی سر و تهی هستم.
تا حالا شده است که موقع تماس تلفنی خط روی خط شما بیفتد و هنگامی که آن ور خط - الو الو گویان - دنبال صدای پدر یا همکلاسی یا همسر یا آشنای دیگری میگردید، متوجه مکالمهی دو نفر دیگر شوید؟ صدای مکالمهی یک مادر و دختر، صدای مکالمهی یک دلال و مشتری، صدای مکالمهی دوست دختر و دوست پسر و ازین قبیل صداها؟ بعد از چند ثانیه که متوجه این خطای تکنولوژیکی میشوید، تصمیم میگیرید که تماس را قطع کنید و دوباره شمارهی مشترک مورد نظر را بگیرید و به کار و زندگی خودتان برسید. تا اینجایش شاید برای خیلی ها اتفاق افتاده باشد. ولی داستان میتواند هیجانی تر از این شود و بال و پر پیدا کند. فرض کنید بعد ازین مرحله که میخواهید تماس را قطع کنید و به کار خودتان ادامه دهید، درست در آن لحظهی آخر که گوشی دارد از گوش شما فاصله میگیرد تا تماس قطع شود، جملهای بین آن دو غریبه رد و بدل میشود که میدان مغناطیس مانندی ایجاد میکند و گوش و گوشی را چنان به سوی هم میکشد که تا چند لحظه متوجه احوال خودتان نیستید. این جملهی آخر بین آن دو، ناخواسته شما را به فال گوش ایستادن تحریک میکند و شما دلتان نمیآید گوشی را بگذارید. دختر با بغض برای مادرش، از شک به شوهرش میگوید که رفتارش بوی خیانت میدهد و ناگهان بغضش میترکد، دلال یک دروغ شاخدار میگوید و چنان گرگی میشود که دندانهایش از پشت خط پیداست و دختر و پسر حتی هیچ حرفی برای گفتن ندارند و باز این میدان جاذبه به شدت قدرت نمایی میکند. این جاذبه لزوماً از طریق خط روی خط افتادن تلفنی ایجاد نمیشود. به هزاران هزار شکل و سبک میتوان این میدان جاذبه را پرورش داد و حتی میشود ساعت ها فقط فیلم و کتاب هایی را دید و خواند که حول این میدان می چرخند. خیلی پر زور و قویست این جاذبه. خیلی هم ترسناک است. دچارش شدم اخیراً.
پ.ن: یک مدت که نمی نویسی چقدر سخت می شود نوشتن.
7 تیر 1390
در دوره هایی خاص، زندگی دچار ترافیک های شدیدی میشود. ترافیکی از آدمها با مدلها و رنگهای مختلف. بعضیهاشان مدرن هستند و بعضیها هم از مد افتاده. در ترافیکهای سـنگین مجبوری مسیرت را وجب به وجب و آهسته طی کنی. به اجبار باید شانه به شانه و سـپر به سپر آدمهایی باشی که مادامی که ترافیک روان نشود در کنارت هستند. این روزها به شدت درگیر این ترافیک هستم. با این تفاوت که در این ترافیک آدمهای اطرافم همگی لوکس هستند و احتمال شانه به شانه شدن با آنها نه اینکه اصلاً وجود نداشته باشد اما خیلی کم است. چند مرد و زنی که این روزها در اطرافم هستند را تا امروز کمتر دیده ام. برایم تازگی دارند و فضایم قدری نو شده.
نگین میپرسد که مشهد پایتخت معنویه ایرانه؟ بهش میگم مشهد پایتخت کل جهانه! این شعر از ملک الشعرای بهار رو بخونید و ببینید که کهکشان راه شیری و صور فلکی چطور توی دستهای یک مشهدی عروسچه های خیمه شو بازی میشن.



٩ اردیبهشت ١٣٩٠


