در دوره هایی خاص، زندگی دچار ترافیک های شدیدی میشود. ترافیکی از آدمها با مدلها و رنگهای مختلف. بعضیهاشان مدرن هستند و بعضیها هم از مد افتاده. در ترافیکهای سـنگین مجبوری مسیرت را وجب به وجب و آهسته طی کنی. به اجبار باید شانه به شانه و سـپر به سپر آدمهایی باشی که مادامی که ترافیک روان نشود در کنارت هستند. این روزها به شدت درگیر این ترافیک هستم. با این تفاوت که در این ترافیک آدمهای اطرافم همگی لوکس هستند و احتمال شانه به شانه شدن با آنها نه اینکه اصلاً وجود نداشته باشد اما خیلی کم است. چند مرد و زنی که این روزها در اطرافم هستند را تا امروز کمتر دیده ام. برایم تازگی دارند و فضایم قدری نو شده.
نگین میپرسد که مشهد پایتخت معنویه ایرانه؟ بهش میگم مشهد پایتخت کل جهانه! این شعر از ملک الشعرای بهار رو بخونید و ببینید که کهکشان راه شیری و صور فلکی چطور توی دستهای یک مشهدی عروسچه های خیمه شو بازی میشن.



٩ اردیبهشت ١٣٩٠
آدم هایی که مسیر مدرسه تا خانه، نانوایی تا خانه، خانه ی مادربزرگ تا خانه و هر مقصد روزمره ی مشابهی تا خانه را به سبکی خاص طی کرده اند، مثلاً روی لبه ی جدول راه رفته اند، یا قدمهایشان را خیلی دقیق و با وسواس به طور کامل بر روی یک موزاییک جای داده اند یا سیخ چوبی، خرده سنگی چیزی را به تمامی در و دیوارهای حد فاصل این مسیرها مالیده اند و خود را به خانه رسانده اند و به تعبیر من پیمودن این مسیرها را قدر دانسته اند برای من آدمهای بسیار محترمی هستند.
تعطیلات عید را خیلی ها دوست ندارند. هر کدام هم بهانه های خاص خودشان را دارند. یکی به دید و بازدیدهای تکراریش ایراد میگیرد، یکی از شروع حساسیت های فصلی و خارش دماغ و گلو ناله میکند، آن یکی حرص و جوش میخورد که بیست روز هیچ کار مفیدی نکرده و این تعطیلات فقط تلف کردن وقت است و از این دست سازهای مخالف. من حداقل در مورد تعطیلات عید امسال با آنها موافق نبودم و از این خیلی ها خواستم که روی حمایت من از این بهانه گیری ها به عید امسال حساب نکنند. شاید سالهای آتی به فراخور اوضاع و احوال من هم بهانه ای تراشیدم و به آنها پیوستم، کما اینکه سال های پیشین گواه خوبی هستند که اگر بهانه ای باشد، دریغ نمیکنم. امسال همین فیلم دیدنهای تا دیر وقت با احسان، با این و آن چت کردنهای آخر شب، تا حوالی ظهر خوابیدن ها و راننده ی مامان و بابا بودن برای عید دیدنی رفتن ها کفایتم میکند.
هفت هشت جلسه ای دندانپزشکی رفتم و فکر میکنم یک جلسه بیشتر نمانده که کارم با آقای دکتر و مطب شیکش تمام شود. میشود از آقای دکتر نوشت. همینطور میشود نوشت که سیصد هزار تومان پول دندانپزشکی دادن چقدر دردناک است. اما راستش دلم میخواهد از قبل ترش بگویم. میخواهم از نوعی نگاه بنویسم که دیده نمیشود، که سخت دیده میشود، که توی دید نیست اصولاً. از آن نگاهها که مخصوص روزهای قبل از دندانپزشکی رفتن است. همان دوره ای که تمام لقمه ها را با یک ور میجوی. منظور من همان نگاهی است که در این بازه ی زمانی به دو لپی خوردن همکلاسیت داری. همان موقع که همه ی کسانی که میتوانند با دو ور دهانشان بجوند برایت عجیب جلوه میکنند. دوست دارم این نگاه فقر و غنایی را یک بار ورق بزنم. خود این نگاه هم حرف جدیدی نیست البته. ویژگی بارزش دیده نشدن است. همین دیده نشدنش مجبورم کرد که بنویسمش و به سهم خودم به دید بیاورمش. یعنی یکجوری تلنگر خوردم. یعنی وقتی برعکس این نگاه را تجربه کردم، وقتی داشتم فرض کن دولپی میجویدم، خیلی تصادفی متوجه این نگاه شدم و اذیت شدم. این نگاه ها هم دقیقاً همان وقتی پر رنگ میشوند که انتظارش را نداری. وقتی در کمتر از یک دقیقه به دستشویی میروی و برمیگردی، وقتی پله ها را بالا میروی احتمال اینکه یکی دارد اینگونه نگاهت میکند زیاد است. نمیدانم. نگاه خوبی نیست.
١۵ فروردین ١٣٩٠


